تبليغاتX
نقطه سر خط

نقطه سر خط

چوبی زمخت در خاک
محکم و سفت و ایستاده
سرد و برهنه می‌لرزد
چوب در آغوش باد

زوزه‌ی باد در گوش
می‌خواید پا در خاک
آزادی در پی‌اش نیست
تقلاهای بی فرجام

می گردد و می چرخد
باد به دور چوب
چوب به فکر افتادن
در مسیر خواب باد

باد فائق آمد آخر
چوب خوشحال از افتادن
می رود در پی کار خویش
باد ،خوشحال از افتادن

پی نوشت: برای آیتا

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 19:14 توسط اینکوگنیتو| |

زوار در رفته قلبی هستم قراضه
برای فروش
نگاه گذرای خریداری
انتظارش کشت مرا گوشه
ی این سمساری

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:55 توسط اینکوگنیتو| |

لحظه های دیر
چو بز نگاه میکنیم
مبهوت و پای در کفش
و زمان می گذرد
 

دردم از دوری نیست
زمان می گذرد

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 23:24 توسط اینکوگنیتو| |

باید برم کتابخونه ای عضو شم

اینجوری نمیشه

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:55 توسط اینکوگنیتو| |

نبود چنگی چو چشمانت
چنین زیبا
فشارد قلب سنگم را به این حد ساده و شیرین و برق آسا

از آن روز من نشینم چشم در راه
بر سر این راه بی پایان
پابرجا
که می گوید
نمی دانم نمیگویم چرا
تویی آنکس که می خواهم بگویم
که منم آنکس که می خواهم بگوید که می خواهم تورا

بیا با من نگارم من
بیا با من ببینم ای نگارم
روی ماهت را
برای بار آخر
تا نرفتست از یادم
 آن سفید لبخند زیبایت
که اکنون سختر از بیش می آید به یاد

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 13:26 توسط اینکوگنیتو| |

امروز چه روز خوبی بود...اصلا کلا این چند روز روزای خوبی بود

انگار دنیا دوباره داره روی خوششو بما نشون میده

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:12 توسط اینکوگنیتو| |

سوءتفاهم بود...
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:9 توسط اینکوگنیتو| |

حس میکنم بهم توهین شده

نمیدونم، شاید رفتارش بهترین رفتاری بوده که میتونسته نشون بده

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:30 توسط اینکوگنیتو| |

تو را با اشك خون از ديده بيرون راندم آخر هم

كه تا در جام قلب ديگري ريزي شراب آرزوها را

به زلف ديگري آويزي آن گل هاي صحرا را

مگو با من ، مگو ديگر ، مگو از هستي و مستي

 

من آن خودرو گياه وحشي صحراي اندوهم

كه گل هاي نگاه و خنده هايم رنگ غم دارد

مرا از سينه بيرون كن

ببر از خاطر آشفته نامم را

بزن بر سنگ ، جامم را

مرا بشكن ، مرا بشكن

 

تو سر تا پا وفا بودي

تو با درد آشنا بودي

ولي اي مهربان من،

بگو آخر ، كه از اول كجا بودي ؟

 

كنون كز من بجا مشت پري در آشيان مانده

و آهي زير سقف آسمان مانده

بيا آتش بزن اين آشيان ، اين بال و پرها را

رها كن اين دل غمگين و تنها را

 

تو را راندم

كه دست ديگري بنيان كند روزي بناي عشق و اميدت

شود اميد جاويدت

تو را راندم

ولي هرگز مگو با من :

كه اصلا معني عشق و محبت را نمي دانم

كه در چشمان تو نقش غم و دردت نمي خوانم

 

تو را راندم

ولي آن لحظه گويي آسمان مرد

جهان تاريك مي شد ، كهكشان مي مرد

درون سينه ام دل ناله مي زد :

باز كن از پاي زنجيرم

كه بگريزم ، به دامانش بياويزم

به او با اشك خون گويم :

مرو ، من بي تو مي ميرم

 

ولي من در ميان هاي هاي گريه خنديدم

كه تو هرگز نداني

بي تو يك تك شاخه عريان پاييزم

دگر از غصه لبريزم

در اين دنيا بمان بي من ،

براي ديگري سر كن نواي عشق و مستي را

بخوان در گوش جان ديگري آواي هستي را

 

تو اي تنها اميدم

بي من از آن كوچه ها بگذر

مرا يك دم به ياد آور

به ياد آور كه مي گفتم :

بيا اميد جان من

بيا تن را ز قيد آرزوهايش جدا سازيم

بيا ميعاد خود را بر جهان ديگر اندازيم

 

به ياد آور كه اكنون بي تو خاموشم

ز خاطرها فراموشم

و يك تك لاله وحشي

به جاي لاله بر گور دل من

روشنست اكنون.

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 22:53 توسط اینکوگنیتو| |

همه چیزایی که من میخواستم، داره نمیشه

و همه چیزایی که تو میخواستی من بشم، داره میشه

شاید من دارم چیزی میشم که تو میخواستی

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 15:31 توسط اینکوگنیتو| |

Design By : Mihantheme