نقطه سر خط
چوبی
زمخت در خاک زوزهی
باد در گوش می
گردد و می چرخد باد
فائق آمد آخر پی نوشت: برای
آیتا زوار در رفته قلبی هستم
قراضه لحظه های دیر دردم از دوری نیست اینجوری نمیشه از آن روز من نشینم چشم در راه بیا با من نگارم من انگار دنیا دوباره داره روی خوششو بما نشون میده نمیدونم، شاید رفتارش بهترین رفتاری بوده که میتونسته نشون بده تو را با اشك خون از ديده بيرون راندم آخر هم كه تا در جام قلب ديگري ريزي شراب آرزوها را به زلف ديگري آويزي آن گل هاي صحرا را مگو با من ، مگو ديگر ، مگو از هستي و مستي من آن خودرو گياه وحشي صحراي اندوهم كه گل هاي نگاه و خنده هايم رنگ غم دارد مرا از سينه بيرون كن ببر از خاطر آشفته نامم را بزن بر سنگ ، جامم را مرا بشكن ، مرا بشكن تو سر تا پا وفا بودي تو با درد آشنا بودي ولي اي مهربان من، بگو آخر ، كه از اول كجا بودي ؟ كنون كز من بجا مشت پري در آشيان مانده و آهي زير سقف آسمان مانده بيا آتش بزن اين آشيان ، اين بال و پرها را رها كن اين دل غمگين و تنها را تو را راندم كه دست ديگري بنيان كند روزي بناي عشق و اميدت شود اميد جاويدت تو را راندم ولي هرگز مگو با من : كه اصلا معني عشق و محبت را نمي دانم كه در چشمان تو نقش غم و دردت نمي خوانم تو را راندم ولي آن لحظه گويي آسمان مرد جهان تاريك مي شد ، كهكشان مي مرد درون سينه ام دل ناله مي زد : باز كن از پاي زنجيرم كه بگريزم ، به دامانش بياويزم به او با اشك خون گويم : مرو ، من بي تو مي ميرم ولي من در ميان هاي هاي گريه خنديدم كه تو هرگز نداني بي تو يك تك شاخه عريان پاييزم دگر از غصه لبريزم در اين دنيا بمان بي من ، براي ديگري سر كن نواي عشق و مستي را بخوان در گوش جان ديگري آواي هستي را تو اي تنها اميدم بي من از آن كوچه ها بگذر مرا يك دم به ياد آور به ياد آور كه مي گفتم : بيا اميد جان من بيا تن را ز قيد آرزوهايش جدا سازيم بيا ميعاد خود را بر جهان ديگر اندازيم به ياد آور كه اكنون بي تو خاموشم ز خاطرها فراموشم و يك تك لاله وحشي به جاي لاله بر گور دل من روشنست اكنون.
محکم و سفت و ایستاده
سرد و برهنه میلرزد
چوب در آغوش باد
میخواید پا در خاک
آزادی در پیاش نیست
تقلاهای بی فرجام
باد به دور چوب
چوب به فکر افتادن
در مسیر خواب باد
چوب خوشحال از افتادن
می رود در پی کار خویش
باد ،خوشحال از افتادن
برای فروش
نگاه گذرای خریداری
انتظارش کشت مرا گوشهی این سمساری
چو بز نگاه میکنیم
مبهوت و پای در کفش
و زمان می گذرد
زمان می گذرد
چنین زیبا
فشارد قلب سنگم را به این حد ساده و شیرین و برق آسا
بر سر این راه بی پایان
پابرجا
که می گوید
نمی دانم نمیگویم چرا
تویی آنکس که می خواهم بگویم
که منم آنکس که می خواهم بگوید که می خواهم تورا
بیا با من ببینم ای نگارم
روی ماهت را
برای بار آخر
تا نرفتست از یادم
آن سفید لبخند زیبایت
که اکنون سختر از بیش می آید به یاد
| Design By : Mihantheme |

